تبليغاتX
در راه عشق

در راه عشق

انسان عزیزانش را فراموش نمی کند بلکه تنها به ندیدنشان عادت می کند

من می سرایمت

 

همیشه از خدا یه مونس می خواستم

که منو بفهمه، درک کنه، حس کنه،

سنگِ صبورم باشه.

چه زود خدا به آدمایِ دل شکستش امید می بخشه

ودلهایِ خسته و تنهایِ اونارو زنده می کنه

تو بی سر و صدا اومدی تو زندگیم،

ساده وبی ریا مثلِ خنده ها ونگاه های معصومانه ات.

شاید عشقِ تو والا ترین مقامیه که به افتخارِ ش نائل شدم

دوست دارم روشنی بخشِ زندگیِ من تو باشی.

تو که تمام ِسلولهایِ تنم روبنام خودت قباله کرده ای.

من دیگر از آنِ خودم نیستم بلکه خودم رادر توخلاصه کرده ام.

بی تو تاریکم و با تو یلدایی ترین شبِ سال

با من همیشه ترین باش. بامن بودن خوب است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آبان1387ساعت 4:8 بعد از ظهر  توسط دو عاشق گمنام  | 

دوست دارم

 

اگر بگويم وجودت گرمي بخش زندگيم نيست دروغ گفته‌ام،

 اما چگونه مي‌توانم اينطور آرام و صبور به انتظارت بنشينم

وقتي نمي‌دانم پس از طلوع آفتاب کدامين روز به ديدارم خواهي آمد؟

نمي‌دانم چه کسي بر پيشاني من واژه انتظار را نوشته است

 که اينگونه بايد تاوان اين پيشاني نوشت شوم را پس بدهم؛

 خاموش باشم و دم نزنم و براي گشايش کارهايم فقط دست به دعا ببرم.

نمي‌دانم کدام طلسم را به تقديرم بسته‌اند

 و کداميک از خدايان شوم زندگيم را نفرين کرده‌اند

که دشمنانم را شاد مي‌بينم و خودم را اينسان حقير و بي مقدار!!

با دنيايي آرزوي بر باد رفته؛

به اميدي که روزي دري به روي روزگار سياهم گشوده شود....!

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آبان1387ساعت 3:50 بعد از ظهر  توسط دو عاشق گمنام  | 

در اغوش گرفتند

 

                            *** در تاریکی شب سه شمع روشن میکنم ***

                                    **   یکی برای بودنت**

                                    **  یکی برای دیدنت**

                                   ** یکی برای بوسیدنت**

                          ***  وهر سه را خاموش می کنم برای در آغوش گرفتنت***

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آبان1387ساعت 3:39 بعد از ظهر  توسط دو عاشق گمنام  | 

خاطرات شبهای تلخ

تو همانی هستی که من میخواستم تو همانی هستی که من دوستش داشتم،همان همسفر یکرنگ و عاشق دراین راه پر فراز زندگی تنها با تو می توانم به سلامت و سربلندی به پایان جاده برسم همسفرم باش.تا من نیز در این راه دشوارحافظ آن قلب عاشق تو باشم.ای عشق من راه زندگی،راه پر پیچ و خمی است،دراین راه دستهایم را هیچگاه رها نکن و تا پایان راه با صداقت و یکرنگی با من باش اینک که اسیر قلب مهربان تو شده ام دیگر راهی برای بازگشت نمی بینم من دیوانه آن قلب مهربانت شده ام ای هم نفس من تو همان خونی هستی که دررگهای من جاریست،تو نباشی خونی دیگر به قلب من نخواهد رسیدو دیگر امیدی برای زندگی نخواهم داشت ای عشق من تو همان قله خوشبختی هستی که برای رسیدن به آن خودم را به آب وآتش خواهم زدتا به تو برسم .

 

میان خاطرات شب های همه تلخ از رهایی نوشتم

از غم های غرور از وسعت یک سکوت بی کلام

یک نگاه یک حرف یک غرور یک غروب

در میان تاریکی ها که ار تمام وجود می توان خفت

در میان اشک هایی که یک دریا به وسعت آن خیره مانده

موج های غریبی که بر ساحل احساس می کوبد اما بی کلام

یک نگاه به اوج آسمانی بی تو بی از غرور سرچشمه گرفتم

بی تو از حرف بی دریغ ماندم .

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آبان1387ساعت 3:28 بعد از ظهر  توسط دو عاشق گمنام  | 

تنهایی وسکوت

    تنهايي و سکوت شب گذشته نمي دانم چگونه در من اثر کرد که يک لحظه تصور کردم من ديگر در اين دنيا نيستم اين فکر چنان مرا مضطرب کرد که نمي توان براي آن حدي قائل شد .

   در گذشته وقتي تنها مي شدم خود را با روياي با تو بودن سرگرم مي کردم...عشق تو را با تمام وجود مي پرستيدم و از مرگ هراسي نداشتم....

   آن زمان با حرارت عشق تو تا آسمان اوج مي گرفتم ..... اميد و نشاط و شادماني به من مي بخشيد....

   آن روزها انتظار زيباترين لحظه زندگي من بود.....در آنجا که تو را هميشه....

    اما عشق تو چون ابرهاي زودگذري که بر اثر طوفاني متلاشي مي شوند از آسمان دلم پراکنده گشت و از ترانه هاي زيباي باهم بودن چيزي جز تنهايي و سکوت و....باقي نماند...

    امروز که من با چهره اي غمگين به گذشته فکر مي کنم سعي مي کنم خود را به ناداني بزنم که من عشقي نداشتم....اما نمي توانم....نمي توانم احساساتي که بازيچه شدند و عذابي که کشيدم را فراموش کنم....نمي توانم اين سرگذشتي را تو برايم رقم زدي را ناديده بگيرم....

روزها پي در پي مي گذرند و مرا در تنهايي خويش تنها مي گذارند....شايد نگاهي ديگر.... شايد عشقي تازه....اما نه.....وقتي که دل مرد...انسان هم مي ميرد.....وقتي انسان مرد.... ديگر تماشاي ديدگان زيباي ديگران نيز نمي تواند به او جان ببخشد........

    

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آبان1387ساعت 3:20 بعد از ظهر  توسط دو عاشق گمنام  | 

ارزو داشتم

     آرزو داشتم..... تو با آ ن ديدگان درخشنده ات که نمونه اي از صافي قلبت است ، عشق را بر پايه ناپايدار دل بنا نگذاري و پيمان خود را با گرهي سست حلقه نزني....

     آرزو داشتم..... تو با آن لبان خندات که نمونه اي از عشق و وفايت بود تا ابد حفظ کني تا حرارت و سوزش آن مانع نفوذ تير عشق ديگران شود...

     آرزو داشتم.... تو از درختي که با انواع ميوه ها پيوند بپذيرد ، پيروي نکني و دلت را در گرو عشق ديگران نگذاري...

     اما اي دختر بي وفا....اين سست پيماني تو آتشي بر جانم زد که خاموشي آن جز با سوختن و ساختن ميسر نگردد...

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آبان1387ساعت 3:17 بعد از ظهر  توسط دو عاشق گمنام  | 

یاس زیبا

     هيچ يادم نمي رود که گل ياس را خیلی دوست نمي داشتي.... روزي مشتي از آن را در دست گرفته بودي و در حالي که خنده بر لبانت نقش بسته بود و نگاه شيطنت بارت را به ديدگان من دوخته بودي آن را در دستانم گذاشتي من هم چندان توجهي به گل سفيد و عطر خوشبوي آن نکردم و گل نيز بزودي پژمرده گشت و طراوت خود را از دست داد.....

    مگر جز اين نبود که تو گل ياس را دوست نمي داشتي.... پس چگونه گل انتظار داشت مورد قبول من واقع شود که در آن لحظه تحت تأثير صداي زيبايت بودم....چه خوش باور بود ياس......

     امروز  من  گل  سفيد  ياسي را  در  دست  گرفته  بودم  و  آن  را  مي بوئيدم  و  از  آن  لذت  مي بردم.... ياس زيبا نيز بر خود مي باليد و  گلبرگهاي خود را متکبرانه تکان مي داد و بر عطرافشاني خود مي افزود.... غافل از اينکه من در خيال خود  گل را  بجاي  گيسوان  در هم رفته  آن يار بي وفا مي بوئيدم و  بر آن بوسه مي زدم....

    چون به ياد تو افتادم گل را به گوشه اي پرتاب کردم.....ياس از خواب غفلت برخاست و نشاط و شادماني خود را از دست داد....

   اما همين که به خود آمدم و دانستم

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آبان1387ساعت 3:15 بعد از ظهر  توسط دو عاشق گمنام  | 

لحظه های با تو بودن

طرح چشمانت آسمان محبت بود و من قانون جاذبه ات را وقتي دلم را به سوي خود كشيد فهميدم و نمي دانستم محبتت بي انتهاست,بي انتها تر از رنگ هاي آبي كه خدا زمين و آسمان را با آن رنگ كرده. مهربانيت وسيع است مثل آسمان خدا و عمیق است مثل دريا...يا در وسعت محبتت در اوج پرواز مي كنم يا در عميق ترين نقطه ي آن غرق مي شوم و من اين پرواز و اين غرق شدن را دوست دارم. اكنون با دور شدن از تو چنان آتشي گرفته ام كه تنها با درياي وجودت خاموش مي شود.

مي داني؟؟؟ دوست دارم دست در دست همسفرم از زمين فاصله بگيريم و آنقدر اوج بگيريم تا برسيم به آن جا كه پهنه ي آبي آسمان از زمين و رنگ هاي آن جدا مي شود,آن جا كه هيچ كسي نمي تواند ما را از هم جدا كند . فقط من باشم و تو و خداي خودمان. آنجا كه همه آسمان است و آفرينش همه آبي مي زند...

 

آري,آسمان عشق زيباست...

تنها با تو بودن را دوست دارم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آبان1387ساعت 4:18 بعد از ظهر  توسط دو عاشق گمنام  | 

امید قلب

                      

                      بنام تنها اميد قلبم

چراغ چشمانم را به نور عشق روشن مي كنم تا خانه ي دلم را چراغان كنم

و در روشنايي آن تو را ببينم كه خود روشني بخشي و تمامي وجودم را به چلچراغ عشقت نور باران كرده اي

عشقي به تو دارم به وسعت آسمان و ستارگانش و به وسعت دوست داشتني كه بي انتهاست

تو را دوست دارم تو كه تقدس آبي

تويي كه نمايانگر پاكي و زلالي رودخانه اي

و تماشاي تو اي همه ي خوبي و مهرباني مرا به اوج خواستن ها و ستايش ها مي برد

تكه اي از دلم را كه نشانگر زماني است كه در انتظار تو و بدون تو سپري كرده ام به پايت مي ريزم و سوختن و ساختن را مي پذيرم

و در جدايي تو همراه با انتظار به اميد ديدنت روزگار مي گذرانم

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آبان1387ساعت 4:15 بعد از ظهر  توسط دو عاشق گمنام  | 

فراموشت نخواهم کرد

 

گفتم فراموشت کنم اما نشد

ازدیده بیرونت کنم اما نشد

گفتم که من دیوانه ام بر گرد تو پروانه ام

گشتم که مجنونت کنم اما نشد

گفتم که بر صحرا شوم از عشق تو دریا شوم

شاید که سیرابت کنم اما نشد

گفتم که بی معنا شوم بر عالم معنا شوم

شاید پشیمانت کنم اما نشد

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آبان1387ساعت 8:30 قبل از ظهر  توسط دو عاشق گمنام  | 

محبوبم چه جور بگم دوست دارم

لحظه هاي بي تو بودن

نوشتم!

من براي با تو بودن نوشتم. تمام دوست داشتن هايم را سياه مشقي كردم بر كاغذي سپيد. من تمام حسم را نوشتم و چقدر من تو را دوست دارم، دوستم بدار!

كاش دلتنگيهايم تمام، باران شود و باران تمام اشك هايم را برايت هديه آورد!

اما...........!!

اگر باران ببارد، چتري خواهم شد براي تو!

اگر باران آمد، بدان چقدر دلتنگم! كاش ميشد تمام لحظه هايم را براي لحظه ات ميدادم. مرا لحظه اي به خود گير! چقدر من محتاج توأم !!! باورم كن!!!

شب تمام شب را به تو انديشيدم! چقدر زيباست!! نازنين به دريا بينديش. دريا را تمام قطره اشكي خواهم كرد در گوشه چشم !! نگاهم را بنگر!! ببينش!! همش مال تو!!

نازنين من! بيا و ببين كه بي تو لحظه ها چقدر زمان است! نه ازلش تو را شناختم و نه ابدش تو را داشتم. ازلش اول نبود و ابدش كاش اما بي تو نباشد! آمين!

اوه!! چقدر سالهاست كه بايد قدم زد تا اون دور دور!! اونجايي كه كسي نيست حس غريب دوست داشتن هايمان را نگاه كنجكاو و زمختي كند و اين قدر بد، اين قدر بد و اين قدر بد بهمان نگاه كنند كه تمام ابرا دلتنگ بشن و سر تو سينه ي هم بذارن و اونقدر گريه كنن كه تموم بشن!.

بيا به آغوشم............! بيا سر به سينه ي هم بگذاريم تا تمام بشيم. از اوج لذت و اوج، از لذت كرختي و بي حسي! بيا پيشم!

ديشب برف اومد، تو ديدي.....؟؟ نديدي........؟؟ عجيبه! چرا فكر مي كنم منم نديدم! دروغ گفتم بهت!! همين جوري بهونه كردم برات، براي حرف زدن! خنده تا صبح نشسته بود كنارم، جم نخورد! حتي نگاهم نكرد. گريه اونورتر بود. خيلي دور بود و نزديك انگاري! همش بغض ميشد، خناق ميشد و بعد هم مثل اشك شد تو چشام، ديدي كه، نه!!؟

ميگما.............!!

چرا نيومدي......؟

ميايي.............؟

بيا..................؟

لوس نشو........!

ميدوني كه دوست دارم، براي تمام هميشه! چقدر باور داري..........؟ چقدر......؟

ميدوني كه من فقط تمام لحظه هاي با تو نبودنم را طلبكارتم! پس بيا.........!

ميگما..............!

كي ميايي.........؟

زود بيا...............!

خيلي زود...........!

دير نكني آ ..............!

قول........................؟!

راستي، نگاه كن، يادم رفت بهت بگم، تو ميدوني اينو كي برايت نوشتم؟

نميدوني..........؟

وقتي تو نبودي..........! وقتي پيشم نبودي.........!

نكنه يه دفعه فكري بشي كه بايد هميشه ازم دور باشي آ  تا ازت بنويسم ! نــــه ! اين فقط اين دفعه بود! فقط !!

ميدوني چرا نمي خوام بهت دروغ بگم............؟!  نمي تونم.........؟؟!  خوبم ميدوني كه مي تونم ! فقط......... فقط  نمي تونم، همين...........!

حالا فهميدي چرا...........!!!؟

تو فكر مي كردي حتما چون دوست دارم، نـــه........؟!! نــــــه اين طور نيس! چون    خ ي ل ي د و س ت ت د ا ر م !! فقط همين!.

براي لحظه هاي از تو نوشتن

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آبان1387ساعت 8:26 قبل از ظهر  توسط دو عاشق گمنام  | 

وقتی دیگر نیومد

 

وقتي که ديگر نبود

من به بودنش نيازمند شدم

وقتي که ديگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم

وقتي که ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم

وقتي که او تمام کرد

من شروع کردم

وقتي که او تمام شد

من آغاز شدم

و چه سخت است تنها متولد شدن

مثل تنها زندگي کردن است

مثل تنها مردن

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آبان1387ساعت 8:17 قبل از ظهر  توسط دو عاشق گمنام  | 

عاشقا ای عاشقا

عاشقا آی عاشقا

عاشقا آی عاشقا:عشق من رنگ خزونه

تب من رنگ شقایق توی دشت بی نشونه

هستی رو یکسره باختم

سوختن و موندن و ساختن

اول عاشقی اینه،آخر عاشقی اونه

عاشقا آی عاشقا:اون می گفت برام می میره

اونکه می گفت از محبت، تا منو از من بگیره

دیگه تو نگاه گرمش واسه من حرفی نمونده

بارون محبتی نیست،دیگه قلبش یه کویره

روزی روزگاری داشتیم،شوق انتظاری داشتیم

توی شهر عاشقی ها،پاییزو بهاری داشتیم

تو دیار بیکسی ها گل آرزو می کاشتیم

واسه ی یه لحظه دیدن دل بی قراری داشتیم

آشیونه رو بهم زد،دست بی رحمه زمونه

من یه سرگردونه عاشق اون نمی خواد که بمونه

توی چشماش نمی خونم قصه های آشنایی

من هنوز باور ندارم این دوتا چشما همونه

عاشقا آی عاشقاااااااااااا

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آبان1387ساعت 8:11 قبل از ظهر  توسط دو عاشق گمنام  | 

پرنده

و اعتراف قشنگ ست اگر چه با تاخير

پرنده بودم اما پرنده‌اي دلگير

پرنده بودم اما حواي باغ زمين

از آسمان بلندم کشيده بود به زير

پرنده بودم اما پرنده‌اي بي‌پر

پرنده بودم آري ولي عليل و اسير

    ***       

چقدر منتظرت بودم اي چراغ مراد

که خط گمشده‌ام را بياوري به مسير

و آمدي و مرا زين خرابه پر دادي

به سمت باز افق‌هاي روشن تقدير

              ***                

ميان اين من حال و تو اي من پيشين

تفاوتي است اساسي، قبول کن بپذير

گذشت آنچه ميان من و تو بود گذشت

ترا نديده گرفتم، مرا نديده بگير

به راز عشق بزرگي وقوف يافته‌ام

مرا مجاب نمي‌کرد عشق‌هاي حقير

پرنده‌ام اينک يک پرنده آزاد

پرنده‌ام آري يک پرنده ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آبان1387ساعت 8:3 قبل از ظهر  توسط دو عاشق گمنام  | 

ای دوست

 

  منم سرگشته ی حیرانم ای دوست

                                                                    کنم یکباره جان قربانت ای دوست

       ولی ناسازشوق وصل کویت

                                       به هم سربر سر پیمانت ای دوست

                                                    دلی دارم در آتش خانه کرده

                                                                               میان شعله ها کاشانه کرده

                                      دلی دارم که از شوق وصالت

                                                                    وجودم را زغم ویرانه کرده

                                                                                       وجودم را زغم ویرانه کرده

                                      من آن آواره ی بشکسته حالم

                                                                       زهجرانت بتا رو بر زوالم

         منم آن مرغ سرگردان تنها 

                       پریشان گشته شد یکباره حالم

                                                      به هر سو بر سر سجاده کردم

                                                                                  دعایی برآن دلداده کردم

                          زحسرت ساغر چشمانم ای دوست

                                                   زبانم یکسره از باده کردم

                 دلا تا کی اسیر یاد یاری

                                                  زهجر یار تا کی داغداری

                بگو تا کی زشوق روی لیلی

                              تو مجنون پریشان روزگاری

                                                                    پریشانم پریشان روزگارم

                                                                               من آن سرگشته ی هجر نگارم

           کنون عمریست با امید وصلش

                                        درون سینه آسایش ندارم

                                                                 زهجرت روز و شب فریاد دارم

                                                                           زبیدادت دلی ناشاد دارم

               درون کوهسار سینه ی خود

                                      هزاران کشته چون فرهاد دارم

             چرا ای نازنینم بی وفایی

                                           زمادم با دل من در جفایی

                                                                          چرا آشفته کردی روزگارم

                 عزیزم دارد این دل هم خدایی

                                        عزیزم دارد این دل هم خدایی

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آبان1387ساعت 7:49 قبل از ظهر  توسط دو عاشق گمنام  | 

برای بهترینم

فقط در حد یک لبخند لبتو قسمت من کن
اگه خورشید من نیستی بیا و شمعو روشن کن
تمنای شرابم نیست یه جرعه آب شریکم باش
کنار چشمه رویا یه لحظه خواب شریکم باش
شریک سقف من نیستی بذار همسایه باشیمو
فقط یکدونه دیوارو شریکم باش شریکم باش شریکم

شریک زندگیم نیستی شریک آرزویم باش
اگه نیستی کنار من بیا و روبرویم باش
سلامی کن گهو گاهی بنام آشنا برمن
همین ا ندازه هم بسته برای شور دل بستن
غزل خونم نباش اما به حرفی شاد شادم کن
اگر دیدی منو بشناس نمیگم ا ینک یادم باش
به عشق نا بساما نو چه ساما نی از این خوشتر
شکا یت نامه دل رو چه پایانی از این خوشتر
شریک سقف من نیستی بذار همسایه باشیمو
فقط یکدونه دیوارو شریکم باش شریکم باش شریکم

شریک زندگیم نیستی شریک آرزویم باش
اگه نیستی کنار من بیا و روبرویم باش
سلامی کن گهو گاهی بنام آشنا برمن
همین اندازه هم بسته برای شور دل بستن
شریک عمر من نیستی بیا هم لحظه باشیمو
همین یک لحظه دیدارو شریکم باش شریکم باش شریکم

شریک سقف من نیستی بذار همسایه باشیمو
فقط یکدونه دیوارو شریکم باش شریکم باش شریکم
شریک عمر من نیستی بیا هم لحظه باشیمو
همین یک لحظه دیدارو شریکم باش شریکم باش شریکم

فقط در حد یک لبخند لبتو قسمت من کن
اگه خورشید من نیستی بیا و شمعو روشن کن
تمنای شرابم نیست یه جرعه آب شریکم باش
کنار چشمه رویا یه لحظه خواب شریکم باش
شریک سقف من نیستی بذار همسایه باشیمو
فقط یکدونه دیوارو شریکم باش شریکم باش شریکم

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آبان1387ساعت 7:41 قبل از ظهر  توسط دو عاشق گمنام  | 

با تو برام دنیا زیباست

مقصر نبودی
عاشقی یاد گرفتنی نیست
هیچ مادری گریه را به کودکش یاد نمی دهد
عاشق که بودی
دستِ کم
تَشَری که با نگاهت می زدی
دل آدم را پاره نمی کرد
مهم نیست
من که برای معامله نیامده ام
اصل مهم این است
که هنوز تمام راه ها به تو ختم می شوند
وتو در جیب هایت تکه هایی از بهشت را پنهان کرده ای
نوشتن
فقط بهانه ای است که با تو باشم
اگر چه
این واژه های نخ نما قابل تو را ندارند...

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آبان1387ساعت 7:40 قبل از ظهر  توسط دو عاشق گمنام  | 

تقدیم به دوستانم

سلام خدمت تمامی دوستان عزیزم

خیلی ممنونم و تشکر میکنم از تمام کسانی که با نظرات قشنگشون و خوبشون منو دلگرم میکردند

امیدوارم که هیچ وقت این لطفشون کم نشه به بنده چه باشم چه نباشم .

یه مدت مشغلم زیاد شده و مثل سابق نمیتونم در خدمت دوستان باشم ،پس اگرنتونستم خدمت دوستان برسم به حساب بی وفایی و بی مهری بنده مگذارید .

تا جایی که بتونم و برام فرصتی پیش بیاد حتما بهتون سر میزنم .

دیگه عرضی ندارم به امید دیدار

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آبان1387ساعت 7:34 قبل از ظهر  توسط دو عاشق گمنام  | 

مهتاب زیبای من

 

ای مهتاب بتاب

 

ای مهتاب بتاب!

ای مهتاب پر نوازش، برعرشهءکشتی هایی که غرق تاریکی اند بتاب؛

چرا می کوشی خود را به ابرها تسلیم کنی و در جنگل سیاهی ها ناپدید شوی؟

ای مهتاب بتاب

بتاب به خاطر دل هایی که در ساحل می تپد،به خاطر چشمانی که روی امواج دریا می لرزد.

به خاطر معشوقه هایی که انتظار دلداده خود را می کشند و به خاطر عاشق هایی که چشم بر پیکر بی جان معشوقه خود دوخته اند.

بدان که سیاهی نیز منتظر است تا تو در نیایی و دریا را به خشم  آورد.

مهتاب بتاب

دریا را به خشم نیاور،او قلب ندارد؛با همه نرمی و زیبایی هایش سخت وحشی است.

مهتاب بتاب ؛

که چراغ ساحل خاموش است، می دانی که دل های ساحل نشینان پرجوش است. می دانی که دریا در انتظار خروش است...پس تو روشن باش و آرامش ببخش.

ای مهتاب بتاب!

تا بار دیگر او را ببینم و

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آبان1387ساعت 7:9 قبل از ظهر  توسط دو عاشق گمنام  | 

بشنو از قلبم

بشنو يه حرف تازه از زبون قلبم

كه مي خواد بگه من از اين زمونه خستم 

 آره فقط اين كاغذ مي دونه حرفم

 آره مي دونه هيچ نايي نمونده برمن 

 هر كي اومد دو سه روزي شد الهه قلبم

اونم رفت و گوش نداد به ناله ي حسرت

حالا چي بگم كه قربانيه خنجر عشق منم

 پس بايد تو اين سكوت صد دفه بشكنم

يه كاغذ پاره شده مرحم دردم 

 داره باورم ميشه كه از همه طردم

خب بايد بميرم اينجا من اگه مردم

هر چند بشري آخ نمي گه از غم مرگم

اگه تيغ تا الان گلومو نبريده از خواست پدر و مادرو خدا ، از اميد فرداست

 كه صد راهم ميشه براي كوچ وقتي رفاقت اينجا شده يك سراب پوچ

 من با تموم وجود وايستادم پاي حرفم

 ولي چه كنم حتي ندارم ناي رفتن

من مي دونم تو هم بدون سست دنيا 

 لعنت به اين مرام و تف به دنيا

روحم پيره ولي جسمم نشده پير

خدايا من بريدم جونه منو بگير

 تاكي بسوزم و بسازم با دردم هر شب 

 تا كي ذكر تنهايي باشه هر دم هردم 

 رفيقام دورم ولي با چشماي حسود

عشقم ، گلم رفت چون عاشقم نبود 

 فقط يه تيكه كاغذ هميشه با من بود

 همدم دل و رفيقه سازم بود 

 من كه چيزي نگفتم چرا منو شكستن

 چرا رو من به قلبشون راهو مي بستن

 ولي حالا ديگه دلم طاقت نداره

وقتي فقط من موندمو يه كاغذ پاره

بارها گفتم مرادوست میداری، گفتی: آری

گفتم راستش را بگو تورا خواهم بخشید

آیا دل به دیگری بستی، گفتی: نه

فریاد زدم بگو راستش را هر چه هست تورا خواهم بخشید

و از گناهت هر چند سنگین باشد خواهم گذشت

وآخر با آبروی فراوان پیش من آمدی....

وگفتی مرا ببخش دیگری را دوست دارم..گفتم حالا که سالها به من دروغ گفتی این بار من به تو دروغ

میگویم: هرگز تو را نخواهم بخشید.

+ نوشته شده در  شنبه 18 آبان1387ساعت 11:15 بعد از ظهر  توسط دو عاشق گمنام  | 

آرامش من

هزار تابلو

هزار راه

و

هزاران نيمكت

.....

بر خيلي ها نظر كردي و

در خيلي ها رفته اي و

بر خيلي ها نشسته اي به رفع خستگيه راه

........اما

هنوز آنها

منتظرند

كه دوباره

تو

ببيني و

بروي و

بنشيني به هر بهانه اي

....

من نيز

به ديدارت

به راه رفتنت

 و نشستنت در كنارم

نياز مند ترينم

...

بالابلند

به من نگاه كن

با من بيا

و در كنارم بنشين

اين آرامش من است

.....

وقتي نهال نازك دستانت

از عشق

خدا باشد

جمود هم منتظرند

و من نيز بي تاب تو

.....

تقديم به همانكه خود ميداند

عاشقي يعني چه؟

بوسه بر دستانش

آنچه دمادم ازلبهاي  من

 بردستان  او رواست

............

................

.......................

+ نوشته شده در  شنبه 18 آبان1387ساعت 9:10 بعد از ظهر  توسط دو عاشق گمنام  | 

طوفان عشق.....

امشب مي خواهم از خود بنويسم

از طوفاني كه درونم جاريست

طوفاني  كه مي خروشد شب و روز

گاه و بي گاه

....در اين درياي دلم

.....

طوفاني را كه هيچ ناخدائي را

توان گذر از او نيست

مگر.... ناخداي عشق

.....

مهربانم

همه اين طوفان و رعد و خروش

از يك نگاه شور انگيز توست

.....

شيداي من

آنگاه كه دلم را ميهمان شوي به عشق

طوفان اين دريا

آرامشي خواهد يافت

 خدا گونه

آنگاه

زورق بر آب بيافكن و

بادبان بگشاي و

.زلف در باد 

.....

ناخداي عاشق درياي دلم كه باشي

طوفان از تو ميشود و آرامش نيز

.....

تقديم با عشق

به همانكه نهال نازك دستانش از عشق

.....خداست

.........

............

........

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 آبان1387ساعت 9:8 بعد از ظهر  توسط دو عاشق گمنام  | 

خدایا

+ نوشته شده در  شنبه 18 آبان1387ساعت 8:51 بعد از ظهر  توسط دو عاشق گمنام  | 

عشق

در خیال عشق را با تو مجسم می کنم

عشق را در وسعت شعری معین مد کنم

می زنم خطی دیگر در روی صفحه ی یاران عشق

یاری ان کن تا نویسم قطعه ای در سوز عشق

من بهارم من دیارم من خیالی پر زعشق

من ندانم که تو ایی در خیالم چون عشق

یک شقایق میدهم بر قاصدک ارد تو را

می فرستم چون کبوترها سلاحی بر تو را

تا نگویم من دگر سوز خداحافظ تو را

+ نوشته شده در  شنبه 18 آبان1387ساعت 8:40 بعد از ظهر  توسط دو عاشق گمنام  | 

ای خدا چگونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

چگونه بي تو سر كنم

 

چگونه شب سحر كنم

 

بدون تو چه آسمان حرام گشته بر دلم

 

بدون تو چه آسمان خراب گشته بر سرم

 

بدون تو يه ماهي بدون تنگ

 

بدون تو سكوت مرده اي خموش

 

بدون تو ستاره اي بي فروغ

 

بدون تو پرنده اي شكسته بال

 

بدون تو شبم _ شبي كه او نداره سحر

 

بدون تو غروب غم گرفته ام

 

بدون تو يه ابر تكه پاره ام

 

بدون تو...

 

نميكنم بدون تو زندگي

 

بدون هيچ معطلي

  

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 آبان1387ساعت 8:25 بعد از ظهر  توسط دو عاشق گمنام  | 

کی ...

كي اشكاتو پاك ميكنه

شبها كه غصه داري

دست رو موهات كي ميكشه

وقتي منو نداري؟

شونه كي مرهم هق هقت ميشه دوباره

از كي بهونه ميگيري شباي بي ستاره

برگ ريزوناي پاييز كي چشم به رات نشسته؟

از جلو پات جمع ميكنه برگهاي زرد و خسته؟

كي منتظر ميمونه حتي شباي يلدا

تا خنده رو لبات بياد

شب برسه به فردا

كي از سرود بارون

قصه برات ميسازه

از عاشقي ميخونه

وقتي كه راه درازه

كي از ستاره بارون

چشماشو هم ميذاره

نكنه ستاره يي بياد

ياد تو رو نياره

+ نوشته شده در  شنبه 18 آبان1387ساعت 8:21 بعد از ظهر  توسط دو عاشق گمنام  |